عجیبه این یکی از نادرترین و عجیب ترین اتفاقات و خاطراتی هست که طی این سالیان برای من اتفاق افتاده و در مقایسه با سایر خاطره ها و… که اینجا نوشتم شاید عجیب ترینشون باشه (حداقل تا الان که دارم اینو مینویسم). البته اگر دنبال خنده هستی اینو نخونی چون بیشتر جنبه اخلاقی داره D:
ساعت حدودای 10 صبح بود که مثل هر یکشنبه زود تعطیل میشیم ، داشتم میرفتم که یه کفش خورد تو سرم برگشتم خواستم با مشت بزنم تو صورت یارو دیدم از ته ممد داره علامت میده (شبیه این لال ها که با دستاشون ادا در میارن) میگه واستا با هم میریم کارت دارم. علارقم میل باطنیم (چی گفتم ، البته املاش رو بلد نبودم) واستادم و اومد کفشش رو بهش دادم و یدونه زدم تو سرش (جبران کاری که کرد) بعدش گفتم چیه حالا گفت بیا با هم بریم ماتریس (یکی از حرفه ای ترین فروشگاهای فروش لوازم الکترونیک تو 45 متری) گفتم اونجا چی میخوای گفت یه جویستیک PS3 ، داشتیم قدم میزدیم و منم فکر میکردم که رسیدیم و رفتیم تو ، من داشتم مجله ها رو نگاه میکردم و ان هم با یارو حرف میزد ، بالاخره یارو براش یه جویستیک آورد (خودمونیم عجب چیزی بود) بعد این برداشت ، بعد چشمم به یه موتور افتاد بیرون که هی به ممد نگاه میکنه ، شک کردم اول بعد دیدم ممد به یارو اینجوری کرد : آقا من این رو یه لحظه ببرم بیرون به بابام نشون بدم بیام.
منم پوزخندی زدم گفتم بابات ؟ بعدش خندم تموم شد فهمیدم گاوم زایید ، دیدم پرید ترک موتور و هی داره به من علامت میده شبیه این لال ها ، اخه انقدر هم احمق هست بلد نیست عین آدم علامت بده مثلا میخواد بگه آقا من 7 جد و آبادم دزده فرار کن بیا بیرون میخوام بپیچونم با 2 دستش میزنه رو سرش رفیقش هم آینه موتور رو تنظیم میکنه.
دیدم گاز رو گرفت رفت منه بدبخت موندم تو مغازه ، حالا پول جویستیک خداد تومانی رو هم نداد ، من همون لحظه نزدیکـ بود ادرار کنم دیدم نه اینجوری مشکل حل نمیشه با 1 چشم بهم زدن رفتم پیشه یارو گفتم آقا شرمنده ما خانوادگی میایم خرید برم بیرون ببینم مامانم بهم پول میده مجله بخرم اونم سرش شلوغ بود گفت باشه… تا رفتم و در رو بستم یارو فهمید کلاه که چه عرض کنم بشکه رو سرش رفته.
چنان تند دوییدم و در حال دوییدن فحش میدادم به ممد که تا عمر دارم یادم نمیره، دیدم یارو هم با یه چوب دستی دنبالمه تو اون شلوغی های 45 متری شیرجه زدم یه جایی نفهمیدم کجا بعد چشم رو باز کردم دیدم جلوی بانک ملی هستم اون یارو هم پایینه داره دنبال من میگرده.
دیدم اینجوری نمیشه گفتم جهنم رفتم تو بانک حالا خر بیار باغالی بار کن تو بانک من چیکار کنم تا اون یارو بره. دیدم نمیشه شبیه منگل ها همون وسط وایستم یارو هم دیدم داره میاد تو بانک رو دید بزنه سریع پیچوندم تو یه قسمت دیدم واسه باز کردن حساب سیبا هست گفتم سلام خسته نباشید میخواستم یه حساب سیبا باز کنم شرایط و مدارک لازمش چی هست. یارو گفت اینطوره کارت ملی میخواد ، منم گفتم جهنم بزار یه حساب هم باز میکنیم ، دست کردم جیب پشتی دیدم یا خدا کیف پولم هم خونه جا مونده ، گفتم حالا شما فرمش رو لطف کنید من پر کنم ، یارو فرم رو داد نشستم برای خودم نقاشی کشیدم دیدم یارو صاحب مغازه رفت. بعد برگه رو دادم به یارو گفتم ببخشید من یه دور میزنم باز مزاحم میشم الان کارت ملی همراهم نیست یارو شبیه این شد : |-:
اومدیم بیرون دیدم یکی خفتم رو گرفت ، گفتم یا امام زمان تموم شد
همه چیز تموم شد ، برگشتم دیدم یه مرده شبیه گوریله میگه چطوری عزیزم ، میگم تو بهتری مارو گیر آوردی وسط بدبختی ول کن یغه رو بابا میگه شرمنده بیا این ماشین مارو یه هل بده روشن نمیشه ، منم از خدا خواسته دوییدم پشت فرمون دیدم یارو داره یه جوری نگاه میکنه گفتم چیه برو هل بده دیگه ، رفت هل داد منم یواشکی مثل جغد بیرون رو نگاه میکردم بعد دیدم خبری نشد ماشین یارو هم ول کردم دوییدم رفتم خونه ، آهههههههههههه آخ دارم میمیرم ….
× اینجاست که باید گفت هرچی چپوچوله میخوره به پست ماها ×


