خدا رو شاکر بودیم که عنگ (املا این کلمه رو بلد نیستم D:) بسیجی به ما نزده بودن که اونم زدن.
– هنرستان نوآوران ، ساعاتی از صبح در حال چُرت زدن :
(حسین):
سینا پاشو پاشو جان گفت بیای دفتر مثل اینکه کارت داره. ( در این لحظه یه
فحش خوشگل نثار هیکل منگلش کردم ، به چه دلیل ؟ عرض میکنم. به این دلیل که
بنده حقیر 2 ماهی هست موی سر نزده و مدل دلخواه پریشان کرده و در کلاس
نشسته بودم (کتابی نوشتم) بعد من بیچاره دل حال جمع و جور کردن مو و پشت
مو و غیره بودم که ساسان جان بنده از ته کلاس کلاه شپش زده اش رو پرت کرد
گفت سرت کن ، گفتم اینو سرم کنم باید فاتهه کل مو رو بخونم ( کلاه
ساسان=کچلی ، پس نتیجه میگیرم کچلی سینا = مرگ او).
خلاصه
رفتیم تو دفتر دیدیم بلههههه. چند تا از این کله گنده های سوم کامپیوتر هم
آورده بودن گفتم جلاد ما هم آماده کردن از اونجا که بین 2 کلاس از قدیم
الیام جنگ بوده و هست یه سوت زدم بچه های با مرام دوم و سوم برق با انواع
سیم چین ، دمباریک ، سیم فاز ، سیم نول و یک عدد ترانسفورماتور فشار قوی
اومدن به پشتیبانی بنده.
خلاصه از پل سراط (60 قدم مونده
به دفتر مدیر) رد شدیم و رسیدیم به خود جهنم دیدم به به چه خبره چنان پرید
بقل کرد سلام بر نخبه کرج حاج سینا گفتم سلام بر تو دیدم یه سری کتاب و
کتوب داد که بشین بخون و دوشنبه امتحان بده در سطح ناحیه ، گفتم برای چی
هست گفت نخبگان بسیج. گفتم والا من از 3 سالگی با بسیج رابطه ضد داشتم
چطور خودم عضو بسیج شدم و یادم نیست. بعد فکر کردم دیدم ماله مفت هست.
برگه هاش رو آتیش میزنیم خودمون رو شب رو پشت بوم گرم میکنیم. (کارتن خواب
خودتی d:). دیدم اصل قضیه یادمون رفته. موهای پریشون حاج سینا. خلاصه چنان
با سرعت فرار کردیم که نگو و نپرس. و الان سالم و سر حال اینجا در حال
نوشتن پایان این خاطره کمی جالب هستم.